ای مونس شب های تارم :ای همدم خوش زبانم . بگذار تا بنویسم در کاغذ سفید از استان سرنوشت . بگذار تا بنویسم از داستان های عشق . بگذار بنالم به خاطر سوز عشق . بگذار بگریم به خاطر سرنوشت .
در ان زمان که این دیار را طلوعی رخ نبود . در افق دیدگان منتظرم جز سیاهی شب چیزی به چشم نمی خورد و من در اغوش سرد تنهایی اشک از چشمانم پاک می کردم .
در پیچ و خم زندگی با رهگذری اشنا شدم و او را آتش عشق نامیدم . و در اولین نگاه به او دل بستم .
عشق من یک غریبه بود . عشقی که فر جام الن جدایی بود .
آتشی که در دلم بر پا شد هیزکش خودم بودم و شعله اش سادگیم .
حال وقت پژمردن گل های ارزو هایم است و من امروز پژمردن گل های محمدی را بهانه میکنم و به خاطر تو می گریم
باغ دلم خشک شد . دیگر در سنگر عشق جایی برای من نیست . مرا ارزویی جز وصل تو نبود اما افسوس...........

ندانم ان نا مهربان یادم کند یا نه
ان فریب انگیز من با وعد های شادم کند یا نه
![]()
چرا غم ها نمیدانند که من غمگین ترین غمگین شهرم
بیا ای دوست که من تنها ترین تنهای شهرم 
رویا جانم
با وجود این که میدانم که من هر گز به تو نخواهم رسید ![]()
اما نمیدانم که چرا با تمام وجود برایت خانه میسازم..




از جدایی یک سالی می گذشت 

